تبليغاتX
#HAPPY GIRL#
من نه عاشقم و نه محتاج نگاهی که بلغزد بر من...من خودم هستم و یک حس غریب که به صد ناز و هوس می ارزد

سلام..این پست ثابته!

روحت را بالاتر از این بدان که آلوده پستی و فرومایگی شود،حتی اگر از این مسیر به آرزوهایت برسی.

زندگی کتابی است که نویسنده اش خودت هستی.

+ تاریخ چهارشنبه 22 تیر1390ساعت 13:23 نویسنده هانا |

سلام دوستان..امیدوارم روزگار بر وفق مرادتون باشه..گاهی میام مطلب میزارمو نظراتتونو چک میکنم!

یک روز آموزگار از دانش آموزانی که در کلاس بودند پرسید آیا می توانید راهی غیر تکراری برای ابراز عشق ، بیان کنید؟.

برخی از دانش آموزان گفتند با بخشیدن عشقشان را معنا می کنند. برخی «دادن گل و هدیه» و «حرف های دلنشین» را راه بیان عشق عنوان کردند. شماری دیگر هم گفتند «با هم بودن در تحمل رنجها و لذت بردن از خوشبختی» را راه بیان عشق می دانند.

در آن بین ، پسری برخاست و پیش از این که شیوه دلخواه خود را برای ابراز عشق بیان کند،.

داستان کوتاهی تعریف کرد:

یک روز زن و شوهر جوانی که هر دو زیست شناس بودند طبق معمول برای تحقیق به جنگل رفتند. آنان وقتی به بالای تپّه رسیدند درجا میخکوب شدند. یک قلاده ببر بزرگ، جلوی زن و شوهر ایستاده و به آنان خیره شده بود. شوهر، تفنگ شکاری به همراه نداشت و دیگر راهی برای فرار نبود. رنگ صورت زن و شوهر پریده بود و در مقابل ببر، جرات کوچک ترین حرکتی نداشتند. ببر، آرام به طرف آنان حرکت کرد. همان لحظه، مرد زیست شناس فریاد زنان فرار کرد و همسرش را تنها گذاشت. بلافاصله ببر به سمت شوهر دوید و چند دقیقه بعد ضجه های مرد جوان به گوش زن رسید. ببر رفت و زن زنده ماند.

داستان به اینجا که رسید دانش آموزان شروع کردند به محکوم کردن آن مرد. راوی اما پرسید : آیا می انید آن مرد در لحظه های آخر زندگی اش چه فریاد می زد؟.

بچه ها حدس زدند حتما از همسرش معذرت خواسته که او را تنها گذاشته است! راوی جواب داد: نه، آخرین حرف مرد این بود که «عزیزم ، تو بهترین مونسم بودی.از پسرمان خوب مواظبت کن و به او بگو پدرت همیشه عاشقت بود.››.

قطره های بلورین اشک، صورت راوی را خیس کرده بود که ادامه داد: همه زیست شناسان می دانند ببر فقط به کسی حمله می کند که حرکتی انجام می دهد و یا فرار می کند. پدر من در آن لحظه وحشتناک ، با فدا کردن جانش پیش مرگ مادرم شد و او را نجات داد. این صادقانه ترین و بی ریاترین ترین راه پدرم برای بیان عشق خود به مادرم و من بود

+ تاریخ یکشنبه 8 آبان1390ساعت 17:26 نویسنده هانا |

بودم....دیدم با دیگری شادتری

.

.

.

.

.

.

.

.

.

رفتم!!!!

هر وقت تونستم دوباره میام به امید دیدار!!!!!

+ تاریخ شنبه 26 شهریور1390ساعت 20:28 نویسنده هانا |

سلام دوستان گلم...

اولا یه عذر خواهی بدهکارم به همتون...

یه چند روزی نبودم..زده بودم کامپیوترو سوزنده بودم!

الان درست شد دیگه!

سعی میکنم زود به زود اپ کنم....فعلا بای تا های

هانا نوشت...دوستایی که تو فیس بوک عضون حتما بهم خبر بدن که ادشون کنم!

+ تاریخ شنبه 5 شهریور1390ساعت 20:59 نویسنده هانا |

در باور مسلمانان شب قدر (به عربی: ليلة القدر) شبی است در ماه رمضان که... قرآن در آن شب (جدا از وحی تدریجی) ....همچنین به‌طور کامل بر محمد نازل شده‌است مسلمانان باور دارند که در این شب هر امر محکمی جدا می‌شود. بنابر آموزه‌های اسلامی خوابیدن در شب قدر مذموم و شب‌زنده‌داری در آن سفارش شده است و دعا و استغفار در این شب وظیفه دانسته شده‌است.روز قدر هم به اندازه شب آن ارجمند است.

منبع...http://fa.wikipedia.org/wiki/

شب قدر به همه شیعیان تسلیت باد!

+ تاریخ شنبه 29 مرداد1390ساعت 14:51 نویسنده هانا |

سحرگاهان به قصد روزه داری  شدم بیدار از خواب و خماری

برایم سفره ای الوان گشودند به آن هر لحظه چیزی را فزودند

برنج و مرغ و سوپ وآش رشته  سُس و استیک با نان برشته

خلاصه لقمه ای از هرچه دیدم  کمی از این کمی از آن چشیدم

پس از آن ماست را کردم سرازیر  درون معده ام با اندکی سیر

وختم حمله ام با یک دو آروغ   بشد اعلام بعداز خوردن دوغ

سپس یک چای دبش قند پهلو به من دادند با یک دانه لیمو

خلاصه روزه را آغاز کردم   برای اهل خانه ناز کردم

برای اینکه یابم صبر و طاقت  نمودم صبح تا شب استراحت

دوپرس ِ کلّه پاچه با دو کوکا  کمی یخدر بهشت یک خورده حلوا

به افطاری برایم شد فراهم  زدم تو رگ کمی از زولبیا هم

وسی روزی به این منوال طی شد  نفهمیدم که کی آمد و کی شد

به زحمت صبح خود را شام کردم  به خود سازی ولی اقدام کردم

به شعبان من به وزن شصت بودم  به ماه روزه ده کیلو فزودم

اگرچه رد شدم در این عبادت  به خود سازی ولیکن کردم عادت

خدایا ای خدای مهر و ناهید  بده توش و توانی را به« جاوید»

که گیرد سالیان سال روزه   اگرچه او شود از دم رفوزه

هانا نوشتشکلَــَک هآی رّمیـــ ـنآ فعلا شاید تا اخر ماه رمضون اپ نکنم...نماز و روزه هاتونم قبول...فعلا بای....


عاشق این عکسام....

شکلک های عروسک

شکلک های عروسک

اینم اوریل...

+ تاریخ شنبه 15 مرداد1390ساعت 15:25 نویسنده هانا |

چه سخته...

وقتی کسی بهت تهمت بزنه!!!

چه سخته....

وقتی کسیو دوس داری ولی اون دوست نداره

چه سخته...

تو دنیا برای هیچکس قابل احترام نباشی...

چه سخته...!!

+ تاریخ دوشنبه 3 مرداد1390ساعت 13:56 نویسنده هانا |

توی این دنیا

مثل یه شخصی هستی که

مهره ها رو به حرکت در میاره!!!

باید با دقت مهره ها رو

جابه جا کنی

مبادا یه لحظه ازشون غفلت کنی

که سرنوشتتو تغییر میده

پس همیشه مواظب اطرافیانت باش!!!!!

+ تاریخ یکشنبه 2 مرداد1390ساعت 18:26 نویسنده هانا |

واقعا جمله های دکتر شریعتی قشنگه!!!!

۱.من تو را دوست دارم....دیگری تو را دوست دارد...دیگری دیگری را دوست دارد..این چنین است که تنهایییم...نه؟؟؟؟(عاشق این جملم)

۲.اگر تنهاترین تنها هم شوم..باز خدا هست....

۳.به من بگو نگو...نمیگویم..اما نگو نفهم...چون من نمیتوانم نفهمم من میفهمم..!

بقیه تو ادامه مطلب....


ادامه مطلب
+ تاریخ شنبه 1 مرداد1390ساعت 23:3 نویسنده هانا |

سلام..تازه از پارک اب و اتیش اومدم....وای خدا سرم درد گرفت...چقدر شلوغ بود....جا برا سوزن انداختن هم نبود....

تذکر=هر کی تو وبم میاد اول قشنگ مطالبو بخونه بعد نظر بده...چون بعضیها بدون اینکه مطلبو بخونن...چیزای مینویسن که واقعا معلومه چیزی از اونو نخوندن.....دور از ذهنه!!!!

فعلا تشنمه برم اب بخورم..بعد بخوابم...ببینم تا صبح خدا چی میخواد!

 

+ تاریخ جمعه 31 تیر1390ساعت 23:54 نویسنده هانا |